يه حس بزرگى مى كنم ... حس مى كنم الان كه دخترم هفت سالشه من ديگه خيلى بزرگم ...!!!
يه كم مى ترسم ... از بزرگ شدنش ... چون مسئوليش سخته وقتى بچه كوچيكه به ظاهر كاراش زياده ولى در اصل كارى نيست .... همه چاره دارن خدا رو شكر ..... ولى وقتى بچه بزرگ ميشه ... تازه آدم مى فهمه گرفتارى چيه ....
دخترم فقط امانتى هست پيش من .... و من بايد سعى كنم توى راه باشه نه بى راه .... البته فقط خدا مى تونه دست منو بگيره ، منم دست دخترم رو .... تا يه جايى ببرمش ... شايد بعد بايد رها بشه و خودش بره ....
هفت ساله اول زندگيش تموم شد ... هفت سالى كه برايم شيرين بود ... دوران كودكى جالبه .... منم در كنارش كودك شدم ....
حالا شروع هفت ساله دومه .... هفت سالى كه خيلى مهمه ... نمى دونم تا چه حد مى تونم موفق باشم ... ولى توكل بر خدا .... يا على ....
بسم الله الرحمن الرحيم .....
برچسب:
نویسنده: آرین احمدی