ديشب ، آرامش خاصى داشتم ... ريلكس و آروم .... با خودم فكر كردم كاش هميشه اينقدر آروم بودم .... همه فكر و خيالات ديشب نظم گرفته بودن .... تقريبا خود به خود ... موندگار شده بودم فعلا ، مادر همسر هم رفت فعلا ! معلم مهربان هم كاملا ازش راضى بود ....
ديشب با خودم فكر مى كردم مگه من چه انتظارعجيب و غريبى از زندگيم دارم ؟ كمى صميميت ، مهربانى و استقلال .... اين چيزا خيلى سخته ؟ مى خوام با آرامش با دوستى ، با صميميت ، با مهربانى همه با هم زندگى كنيم ....
صبح چشمام رو باز كردم .... كاراى مهربان رو كردم . رفت مدرسه .. دراز كشيدم داشتم به آدمها فكر مى كردم ... ياد پدر يكى افتادم ...
حدود شش ساله كه مريضه بنده خدا ... چند روز پيش مى گفت ديگه من رو هم نمى شناسه .... داشتم به اين چيزا فكر مى كردم كه خبر دادن پدرش فوت كردن ... نيمه شب ... مونده بودم توى حيرت ......
هيچ لحظه اى از زندگيمون دست خودمون نيست .... من الان نشسته ام توى خونه ام دارم مى نويسم معلوم نيست لحظه اى ديگر چه اتفاقى رخ خواهد داد ....
فقط بايد به او تكيه كرد .... فقط بايد گفت :
توكلت على الله ....
برچسب:
نویسنده: آرین احمدی