نزديك به يازده ماه ست زندگيم عوض شده ... حالا از نبودش ناراضى نيستم ...اتفاقا دلم مى خواهد نباشد !! شايد باورش كمى سخت باشد ولى براى اولين بار بود كه وقتى گفت مادرش نمى آيند ناخواداگاه گفتم اِ چراااا..؟؟ حالا مى خواهم نباشد ....
در تنهايى .... در سكوت شب .... آرام بگيرم .....
روزهايم ، شبهايم همه مثل هم مى آيند و ميروند .... و اين عمر من است كه مى رود و من باز هم عقب مانده ام ... از زندگى عقبم ....
از دويدن خسته ام .... از اينكه هر چقدر ميدوى باز هم عقبى .... باز هم غر .... باز هم شكايت ....
شيرينى اين روزهايم صداى دلنشينى ست كه مدام در گوشم تداعى ميشود .... مرا زنده نگه داشته اميدم همين است ..... والسلام
برچسب:
نویسنده: آرین احمدی